«پشهها از جملهي حشرات و از دستهي بندپايان هستند كه...»
آرام و بيصدا پرواز ميكند. يك چرخ كامل دورم ميزند و كمي بلندتر از جاي ساعت، روي دستم مينشيند. صفحهي كتاب را نشاني ميكنم، 124. دست راستم را آهسته بلند ميكنم و محكم رويش ميزنم. بالها و پاهاي درازش درهم مچاله ميشوند و جايي كه نشسته بود، سرخ ميشود با قطره خوني كه از بدنش خارج شد. با دو انگشت از بالش ميگيرم و جلو چشمم نگهش ميدارم. با دست چپ كتاب را باز ميكنم، صفحهي 124.
«پشهها از جملهي حشرات و از دستهي بندپايان هستند كه طول عمرشان فقط يازده روز است.»
انگشتانم را رويهم ميسايم. بدنش ميچرخد. چشمانم را چندبار بين عكس صفحهي 124 كتاب بيولوژي و پشهي مچاله شدهي دستم ميگردانم. خطهاي بعدي را تيزتيز ميخوانم و پشه را مخاطب قرار ميدهم: «تو يك حشره استي كه در يازده روز بايد از تخم برآيي، لارو شوي، بال بكشي و پرواز كني و مردم ره نيش بزني...»
صداي مادر از بيرون ميآيد: «نيم شو شده! خو نميشي؟»
با خنده جواب ميدهم: «صبا بيولوژي داريم. كار خانگيمه تكميل ميكدم»
آرام و بيصدا پرواز ميكند. يك چرخ كامل دورم ميزند و كمي بلندتر از جاي ساعت، روي دستم مينشيند. صفحهي كتاب را نشاني ميكنم، 124. دست راستم را آهسته بلند ميكنم و محكم رويش ميزنم. بالها و پاهاي درازش درهم مچاله ميشوند و جايي كه نشسته بود، سرخ ميشود با قطره خوني كه از بدنش خارج شد. با دو انگشت از بالش ميگيرم و جلو چشمم نگهش ميدارم. با دست چپ كتاب را باز ميكنم، صفحهي 124.
«پشهها از جملهي حشرات و از دستهي بندپايان هستند كه طول عمرشان فقط يازده روز است.»
انگشتانم را رويهم ميسايم. بدنش ميچرخد. چشمانم را چندبار بين عكس صفحهي 124 كتاب بيولوژي و پشهي مچاله شدهي دستم ميگردانم. خطهاي بعدي را تيزتيز ميخوانم و پشه را مخاطب قرار ميدهم: «تو يك حشره استي كه در يازده روز بايد از تخم برآيي، لارو شوي، بال بكشي و پرواز كني و مردم ره نيش بزني...»
صداي مادر از بيرون ميآيد: «نيم شو شده! خو نميشي؟»
با خنده جواب ميدهم: «صبا بيولوژي داريم. كار خانگيمه تكميل ميكدم»
تابستان 1387